شهاب الدين احمد سمعانى
462
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
به عجز خود و عزّ او نظر كردند ، او - جلّ جلاله - به لطف خود ديدار بر سر آن موهبت نهاد كه هر محبّت كه نهايت آن محبّت ديدار محبوب 11 نيست از آن محبّت سخن راندن جز مجاز نيست ، امّا اينجا يك قاعده است : دوستى او - جلّ جلاله - با آرزوهاى پراكنده در يك دل جمع نشود . و فريضه بر تن نماز و روزه است و / a 155 / بر دل دوستى 12 . و در دوستى ، مؤمن را از سه حال چاره نيست : يكى خوف ، ديگر رجا ، سديگر محبّت . خوف از نظر به غضب ، و رجا از نظر به كرم ، و محبّت از نظر به الهيّت . هر كه طهارت يافت به سبحانيّت يافت ، و هر كه محبّت يافت به الهيّت يافت ، و هر كه بديد بشناخت ، و هر كه بشناخت درآويخت ، و هر كه بياويخت بسوخت ، و سوخته را نسوزند . او را كه شناسند هم به دو شناسند ، او را كه دوست دارند هم به دو دوست دارند . چون نوبت دولت آدم درآمد خروش و جوش در ملكوت افتاد ، گفتند : چه افتاد كه چندين هزارساله تسبيح و تهليل ما را به باد بردادند و آدم خاكى را بركشيدند ؟ گفتند : شما به صورت خاك منگريد بدان وديعت جلال نگريد كه يحبّهم و يحبّونه . آتش محبّت در دلها بسته ، و ندا در داده كه الحقّ عزيز ابتلى بعضهم بابن ملك فقال ادفعوا اليه مكنسة يكنس الباب كلّ يوم فمات فى ذلك بعد مدّة فطرح على جنازة و جمع له الكفن من ايدى المارّة فى الطّريق فان رضيت به مثل هذا و الّا فانصرف راشدا . اى درويش ! نشان محبّت آن است كه هر مكروه طبيعت و نهاد كه از دوست به تو آيد ، بر ديده نهى . قال عليه السّلام : و لخلوف فم الصّائم اطيب عند اللّه من ريح المسك . بوى متغيّر دهان روزهداران عطر سراپردهء قدّوسيّت است . شعر و لو ليد الحبيب سقيت سمّا * لكان السمّ من يده يطيب بيت زهرى كه به ياد تو خورم نوش آيد * ديوانه ترا بيند ، با هوش آيد 13 ديگر آن دل كه تو سوختى ترا شكر كند * و ان خون كه تو ريختى به تو فخر كند 14 شعر و انّ دما اجريته لك شاكر * و انّ فؤادا رعته لك حامد